ارتش صدام در شوش – خاطرات عبدالرحمان محمدیان *قسمت هفت

مقالات
Typography
  • Smaller Small Medium Big Bigger
  • Default Helvetica Segoe Georgia Times

نزدیک صبح که هوا داشت روشن می شد ما در ورودی شهر شوش بودیم. آنجا  فرمان توقف دادند. فرمانده گروهان ما خودش آمد و افراد را جدا کرد. نفرات آرپی جی و تیربار را از سلاحهای سبک جدا کرد و توجیه را کمی دورتر از بقیه شروع کرد. او گفت: عراقی ها که و با مقاومت ارتش ما مواجه شدند و نتوانستند از پل عبور کنند،  در طول شب و خیلی مخفی و بی سروصدا می خواستند که روی کرخه پل بزنند که وارد شهر شوش شوند و از این طریق جاده اندیمشک- اهواز را قطع کنند 

*************************************

 آقای رحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، دوازدهم ژوئن 2021

ارتش صدام در شوش – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت هفتم) 

خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت هفتم

مقاومت در شهر شوش در مقابل ارتش صدام حسین

لینک به قسمت اول

لینک به قسمت دوم

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت چهارم

لینک به قسمت پنجم

لینک به قسمت ششم

با تفاصیلی که در قسمت قبل شرح دادم به هر حال بعد از یکروز پر اضطراب ما به یگان نظامی خود وصل و تجدید سازماندهی شدیم.

ساعات پر اضطرابی بود و تشویشی عجیت مرا بخود می کشید، همه چیز و همه کس بیقرار بودند وآرامشی در کارنبود، صدای انفجار انگار بیخ گوش ما بود و رفت وآمدها را تند تر و پر تکرار می کرد. بهر حال ما تجدید سازماندهی و برای هر دستوری آماده بودیم اما  آرامش و استراحت تنها چیزی بود که آنجا نبود.

با این تفاصیل خورشید که تمام روز را شاهد خون وحماسه بود اخرین پرتوهایش را جمع و دامن کشید ورفت ودر افق خونین همان سمتی که صدای انفجار می آمد ناپدید شد، آرام آرام تاریکی هجوم می آوردو برتشویش وبی حوصلگی ما افزوده می شد.

کمی که هوا تاریک شد دستور تجمع و بعد با کوله های  به پشت بسته و سلاحها بردوش براه افتادیم. ما ازمقصد خبر نداشتیم ولی می فهمیدیم که این یک  تاکتیک نظامی است پس سوال بی سوال و فقط راه می رفتیم. چند جا استراحت کوتاه دادند و درهمین توقف ها گاه اخبار جبهه و درگیریها بما می رسید و خودمان هم تاحدودی در جریان بودیم ودورادور شاهد بودیم چرا که آتش و صدای انفجارها معلوم ودیده و شنیده می شد وتا دوردست و تا چشم کار می کرد ستون دود وآتش دیده می شد. مسیرحرکت ما کنار جاده اندیمشک بود و بطور ضمنی شاهد اتش توپخانه خودی که روی نیروهای عراقی ریخته می شد بودیم. نیروهای عراقی در کنار رود کرخه و پشت پل متوقف و تا جاییکه می شنیدیم انسجام خودشان را از دست داده بودند چرا که در این مکان با حجم آتش بالاو بمباران سنگین و متناوب مواجه شده بودند. اما ما نمی دانستیم که توپخانه عراق چرا جاده را نمی کوبد آیا برد ش به آنجا نمی رسد یا روی جاهای دیگر متمرکز است و بعدا فهمیدیم هردو مورد درست است و چوم نقشه شوم دیگری داشت نمی خواست نقشه اش روشود اما غافل بود که ارتش ایران دست او را خوانده و لو رفته است و حرکت و رفتن ما بسمت شوش بهمین دلیل بود!

sadamrajavischureshi

اسیر جنگی صدام حسین در عراق دیروز، اسیر خصلت فرقوی مجاهدین خلق در آلبانی امروز

درمسیر ما با دوستان جدید و فرمانده گروه جدیدمان آشنا شدیم. – البته کسی آنها با بما معرفی نکرد ونیاز هم نبود درحین صحبت واز شیوه دستورات و رفتار متوجه می شدیم-

در یکی از این توقف ها فرمانده دسته ما آمد و گفت: حتما متوجه شدید ما بسمت شهر شوش می رویم ما دقیقا نمی دانیم چه چیزی در انتظار مااست اما وقتی رسیدیم و بما اطلاعات کافی داده شد شما را توجیه می کنیم.

در حین راهپیمایی و در این توقف ها منکه کلی بار داشتم و تیر بار ژ- 3 هم سنگین بود نمی نشستم و ایستاده استراحت می کردم ولی بچه ها تلاش داشتند که فضای شوخی را ایجاد و کمی بحندیم و من هم از این فضا استقبال می کردم چرا که احساس می کردم که همه ما به آن نیاز داریم و باعث می شد کمی از تشویش و اضطراب ما کاسته شود. کسی چه میدانست شاید آخری شب و ساعاتی است که کنار همدیگر هستیم و فردا خیلی ازما ها دیگر نباشیم. با اینکه بیشتر ما و حتی نظامیان کادر درسنین جوانی وتجربه نظامی نداشتیم اما من کمتر در چشمان افراد ترس می دیدم؛ نوعی اضطراب آمیخته با تشویش وجود داشت اما نمی شد روی آن  اسم ترس گذاشت.

Massoud Rajavi Maryam Rajavi Saddam Hussain Mercenaries 1 1024x559

 

یکجا فرمانده دسته آمد و ستونهای دود و آتشی را به ما نشان داد وگفت این اتشها مربوط به ادوات و زرهی های عراق است که توسط توپخانه و نیروی هوایی منهدم شده و خسارات زیادی دیده اند. ما با شنیده این موضوع دلمان می خواست هورا بکشیم و حتی چند نفری شروع کردند اما فرمانده گفت اینکار را نکنید ما باید درسکوت و مخفیانه بدون اینکه عراقی ها بفهمند به نقطه مورد نظر برسیم و جلوی شور وفطور ما را(البته بجا) گرفت ولی خودش لبخند میزد و همه در لبخند و شادی او شریک شدند.

تا نزدیک صبح در راه بودیم و تماما خسته شده بودیم و لی کسی شکوه نمی کرد. معلوم بود نحوه و نرم حرکت را طوری تنظیم کرده اند که در وقت مشخص اما فارغ از خستگی مفرط برسیم و دلیل هم داشتند!

نزدیک صبح که هوا داشت روشن می شد ما در ورودی شهر شوش بودیم. آنجا  فرمان توقف دادند. فرمانده گروهان ما خودش آمد و افراد را جدا کرد. نفرات آرپی جی و تیربار را از سلاحهای سبک جدا کرد و توجیه را کمی دورتر از بقیه شروع کرد.

او گفت: عراقی ها که و با مقاومت ارتش ما مواجه شدند و نتوانستند از پل عبور کنند،  در طول شب و خیلی مخفی و بی سروصدا می خواستند که روی کرخه پل بزنند که وارد شهر شوش شوند و از این طریق جاده اندیمشک- اهواز را قطع کنند ولی ما اطلاعات آنها را داریم و حالا هم بموقع رسیدیم که جلوی اینکاررا بگیریم شما الان برای همین کار می روید. کل افراد گردان که سلاح سنگین(سلاح سنگین پیاده منظور، 106 ،  آرپی جی، تیربار وتقنگ 57 –  نوعی اس پی جی 9-  که روی دوش حمل می شد )دارند باید برای انهدام پل سیار عراقی بروند شما به سه گروه تقسیم و راهنماهای محلی شما را به موقعیت مورد نظر می برند؛ چون می خواهیم آنها را غافلگیر کنیم از خودرو و 106 که روی خودرو است استفاده نمی شود و اساسا روی آرپی جی ها حساب کرده ایم. دسته های ادوات (خمپاره ) همین جا مستقر و آماده می شوند تا در صورت لزوم روی دشمن آتش بریزند. ، فرمان اتش را خود سرگرد رهبر می دهد و گروهی که همراه اوست شروع کنند اتش است شما آماده باشید و وقتی اولین شلیک انجام شد شما هم شروع کنید و دمار از عراقه های و پلشان در بیاورید،  الان تا مسیرها و راهنماها مشخص می شوند نیم ساعت وقت دارید که صبحانه بخورید و کوله ها را بدوستانتان که با شما نمی ایند بسپارید و آماده حرکت شوید.

asiran jangi

بما مقداری پنیر با نان بربری بیات که تقریبا خشک شده بود داده شد اما ما چون خسته و گرسنه بودیم آنرا با ولع خوردیم.

بعد یک نفر از اهالی با لباس محلی آمد و قرار شد گروه مارا او ببرد. این راهنمای محلی بما گفت شما قرار است به قسمت پایینی بروید و من شما را به جایی می برم که به محل و خود پل عراقی اشراف داشته باشید، تلاش کنید بی سروصدا حرکت کنید که عراقی ها متوجه ما نشوند و آنها را ایشالا غافلگیر کنیم.

ادامه دارد.

لینک به منبع