متن صحبتهای خانم حمیرا محمدنژاد از آلمان MardomTV.com

فیلم / کلیپ
Typography
  • Smaller Small Medium Big Bigger
  • Default Helvetica Segoe Georgia Times

 …  اولین پایگاهی که بهش وارد شدم به اسم پایگاه باقر زاده تو شهر کلن بود، بعد منو مسئول یکی از اون به اصطلاح پایگاهها گذاشتند. خانمی به اسم ” خواهر ژاله” شورای رهبری و مسئول ما بود و برای ما کلاس کامپیوتر گذاشتند و ما هم اصلا نمی دونستیم چیه و این خواهر ژاله هم که وارد نبود و ایمیلهای خصوصی اش را باز می گذاشت و بعد از اون که من می رفتم روش کار کنم تمام …

حمیرامحمدنژاد -  بیستم اکتبر 2014

متن صحبتهای خانم حمیرا محمدنژاد از آلمان MardomTV.com

آقای سربی:

جمعه ها با دوستانی هستیم که زمانی با مجاهدین بوده اند و تصمیم گرفتند مثل یک انسان آزاد جدا شوند ولی متأسفانه قبول این مطلب برای مجاهدین و مخصوصا برای آقای رجوی و خانم مریم رجوی مشکل بوده امروز مهمان عزیزی را داریم بانوی گرامی که قبلا هم مهمان برنامه بودند و ویدئوهاشون را می توانید از آرسیو سایت آوا یا مردم تی وی ببینید سلام می کنم به خانم حمیرا محمد نژاد از آلمان و ازشون می خوام که برنامه را شروع کنند، چندین سوآل هست و ایشون همانطور که در برنامه اعلام کردیم ایشون دیده های خود، تجربه های خودشون را با من و شما در میان می گذارند اجازه بدهید به آلمان بریم از طریق اسکایپ وخانم حمیرا محمد نژاد را داشته باشیم سلام بر شما و خوش آمدید

2014 10 10 Mohammad Nejad MardomTV

خانم محمد نژاد: با سلام به شما و بیننندگان عزیز خیلی از دوستان ایمیل دادند یا که در فیس بوک پرسیدند که چرا من نیستم تاجائی که مقدور بوده تونستم جواب بعضی هاشون را بدم و دوست دارم از این فرصت استفاده کنم و بگم که من متأسفانه بدلایل خصوصی که داشتم و برام پیش اومد درگیریکسری مسائل بودم که بهمین دلیل نتونستم بصورت اکتیو جواب بچه ها بدم و از همینجا معذرت می خواهم، اولش فوت ناگهانی مامانم بود که چند ماه پیش فوت کرد و بعد از ا ون فوت دردناک پسر برادرم بود که از همینجا به خانواده و برادرم تسلیت می گم و دلیل بعدی بر خلاف اونچه که سازمان همیشه بر علیه بچه های جدا شده توی تبلیغاتش می کنه که تأمین مالی ما از طریق مخالفین سازمان صورت می گیرد، من درگیر شغل خودم بودم و شغلم را عوض کردم و بهرحال اینها دلایلی بود که خیلی وقتم را گرفت و بهمین دلیل متأسفانه نشده اونطور که دلم می خواست با با بچه ها صحبت کنم.

می خواستم اول اشاره به صحبت خانم مریم عضدانلو بکنم که توی کنفرانسی که اخیرا داشته سخنهای خودش را سعی می کنم بخونم توی کنفرانسش می گه ” سازمان آنتی تز ولایت فقیه و بنیادگرائی بوده که اسلام دموکراتیک را نمایندگی می کنند و اسلامی بردبار که با اجبار و ارعاب و سربریدن و استبداد بیگانه است و بر آن می شورد اسلامی که پیامش برادری، آزادی، رحمت و عدالت است”

در پاسخ می خوام به این خانم بگم، شما که این دروغ را می گوئی آیا وادار نمودن اعضا به عملیات جاری اجبار نیست، و هر روز هم بیشتر و بیشتر می شه و ما از آلبانی و تشکیلات این سازمان خبر داریم واقعا از فشارهای وحشتناک صحبت می کنند البته واسه ماها قابل درک هست و می دونیم اونجا چه فشارهائی بوده و هستش، شما که از آزادی و دمکراسی صحبت می کنید پس چرا اینهمه فشار روی اعضائی که با خلوص نیت پیش شما آمدند می گذارید، وجود زندان و شکنجه و محبوس کردن نفراتی که از دستورات تشکیلاتی سرپیچی میکردن و ما خودمون شاهد این داستانها بودیم و بقیه هم صحبت کردند، یک نفر نیستیم که ایشون بخواد صدای همه ما را ببره با تبلیغات دروغش یا سر به نیست کردن برخی اعضاء که می شناختیمشون و مرگهای مشکوک تفاوتی که اتفاق افتاد یا هنوز داره اتفاق می افته.

بهتر نیست که این خانم هزینه های کلان که صرف مهمانی های خودش یا صرف دادن به سیاستمدارهای فسیل شده می کنه و دور خودش جمع می کنه و شعارهای دروغش را سعی می کنه نثار اونها بکنه، بهتره که به فکر بچه های لیبرتی و یک تعدادش را هم که آورده آلبانی بهتر نیست یک زره به فکر این بچه ها باشه.

شما متأسفانه خانم رجوی عادت دارید که شعار بدهید و با چهره بوتاکس زده تون بیائید شروع کنید به دادن شعار دروغ برای افرادی که با پول و قول و قرار که شما را می بریم برای گشت و گذار واینکه “اونجا یک کنفرانسی هست که توش شرکت می کنید”

که ما خودمان تو پاریس که با بچه ها بودیم با انجمن زنان در اعتراض به تشکیلات رجوی در پاریس شاهدش بودیم سه تا خانم افغانی موقعی که ما اونجا میز کتاب گذاشته بودیم، عکس نظامی مریم رجوی اینها را جلب خودش کرد و آمدند جلو و به ما گفتن که شما کی هستید و این خانم را می شناسیم و تعریف کردند که یک تیمی از مجاهدین رفتن تو کمپ هلند “پناهندگی” و به اینها یکسری عکس مریم رجوی توی لباسهای دیگر نشون دادند و گفتند که اگر بخواهید ما شما را با خرج خودمان می بریم پاریس بگردید و بعد هم یکساعتی توی یک گرد هم آئی شرکت می کنید و بقیه وقتتون هم آزاد است. برای کسانی که پروسه پناهندگی طی می کنند واسه شون جالبه که چنین پیشنهادی بهشون بشه و برن مسافرت

آقای سربی: من نمی دانستم که مادر شما درگذشته اجازه بدهید که بهتون تسلیت بگم و برای شما و خانواده ت ون صبر بخوام و ما را در غم خودتون شریک بدانید، بله این مطلبی را که شما گفتید در اروپا و آمریکا رسم هست که وقتی چیزی را به قیمت خیلی ا رزان می دهند مردم را به این وسیله تشویق می کنند و خیلی جالبه که حتی اونها خانم رجوی را در لباس نظامی عکسش را هم ندیده بودند بفرمائید

خانم محمد نژاد: اینها به ما گفتند که می تونید توضیح بدهید داستان چی هست، ما براشون توضیح دادیم، فرانسوی هم که نمی توانستند بخونن بعد ما براشون داشتیم توضیح می دادیم که این خانم خیلی ها را در عراق اجیر خودش کرده یکدفعه یه خانمی سراسیمه اومد به سمت ما و به این سه تا خانم گفت که شما دارید چیکار می کنید با اینها چرا دارید حرف می زنید اینها مزدورن … یکی از این خانم افغانیها گفت نه نه من می خوام بینم چی می گن اینها در مورد همون خانم که به ما نشون دادین دارن حرف می زنن بعد بلاخره این سه تا خانم را از ما جدا کرد

اینها افرادی هستند که بی خبراین فرقه واسه سیاهی لشکر ازشون ا ستفاده می کنه و بعد هم تبلیغات می کنه که چقدر ایشون طرفدار و هوادار داره البته من خیلی اوقات می رم یو تیوب ببینم کلیک شده روی صحبتهای خانم مریم رجوی می بنیم خیلی کم نمی دونم پس این هواداراش کجان چرا حرفهاشو نمی خونن اینطور که خودش میگه باید ملیونی باشه!

در اینجا می خواهم به آقای شاپور باستان سیر تبریک بگم که از سازمان کناره گرفت و از شورا مقاومت جدا شد و امیدورام که اعضای دیگه هم وجدانشون بیدار بشوند و از این سازمان فاصله بگیرن

آقای سربی: ایشون موزیسین هستند موسیقی دان هستنتد و با شورای ملی مقاومت کار می کردند و جدا شده اند و حتما فردا هم اسمشون در لیست مزدوران جمهوری اسلامی قرار خواهد گرفت

خانم محمدنژاد: سازمان فعلا موضعگیری نکرده در موردش و فکر می کنم که بزودی بکنه

موقعی که به سازمان اعزام شدم مسعود رجوی شب قبل از اینکه ما به خارجه بیائیم اومد پیش ما و گفت که شما نیروهای خیلی برگزیده من هستید و من دارم شما را می فرستم که شما ندای مریم را به تمامی دنیا برسونید.

من کسی بودم که خودم دوست نداشتم که بیام خارجه و دو سه نفرمون داشتیم سر این نیامدن به خارج مبارزه می کردیم، رجوی یه دوساعتی با ما صحبت کرد وبعد شروع کرد به هر کدوممون گل داد و ماها را آماده کرد که شماها باید برید، شماها باید مریم را به ایران برسونید و بعد یه ترانه ای گذاشت که ما نمی فهمیدیم خواننده اصلا چی می خونه بعد رجوی گفت ببینید الان توی خارج کشور خواننده ها دارن برای مریم آهنگ می سازند

توی سازمان اینطوری رسم بود که وقتی یکی به به و چه چه می کرد بقیه هم بدنبالش ادامه می دادند در عین حال که من فکر می کنم هیچیک نفهمیدند کی بود و چی بود اون ترانه ، همه گفتند به به بله چقدر قشنگه بهرحال یک هفته ای طول کشید که ما به اروپا رسیدیم و هر کدام از ما را به کشوری اعزام کردن.

اولین پایگاهی که بهش وارد شدم به اسم پایگاه باقر زاده تو شهر کلن بود، بعد منو مسئول یکی از اون به اصطلاح پایگاهها گذاشتند. خانمی به اسم ” خواهر ژاله” شورای رهبری و مسئول ما بود و برای ما کلاس کامپیوتر گذاشتند و ما هم اصلا نمی دونستیم چیه و این خواهر ژاله هم که وارد نبود و ایمیلهای خصوصی اش را باز می گذاشت و بعد از اون که من می رفتم روش کار کنم تمام ایمیلهاش باز بود و من می تونستم بخونم بو بعضی موقع ها کنجکاو می شدم

من اون موقع شورای مرکزی سازمان بودم و ایشون شورای رهبری بودن و گفتم بگذار ببینم مسائل شورای رهبری چی هست، خنده ام می گرفت می دیدم که اینها هم هر روز خدا باید از خودشون انتقاد کنن از مسائل ذهنی و جنسی شون واسه خواهر مریم و مهوس سپهری با استم مستعار “خواهر نسرین” که اون موقع مسئول این شورای رهبریها بود بایستی واسه اون گزارش می نوشتند از خودشون

یادمه روز دوم که توی پایگاه بودم خواهر ژاله اومد به من گفت که امروز ناهار چی داریم من گفتم که از دیروز تا حالا همه بچه های کار مالی که اومدن من فرستادمشون باقرزاده ما هیچی نداریم اینجا گفت یعنی چی پس تو اینجا چه کاره ای؟ گفتم من مسئول این پایگاه هستم چیکار کنم من پول ندارم که برم خرید

گفت که تو باید هوادارها را بهشون بگی که پایگاه را تأمین کنند . گفتم کدوم هوادار شما به من یک هوادار نشون بدید که حداقل من بدونم که هواداری وجود داره تازه هواداری هم اگر باشه از ما می پرسه که پول دارید به ما بدهید ایشون از دست من عصبانی شد و چند روز بعد منو فرستادند به فرانکفورت “تنبیه” و بهم گفتند که باید بری کار مالی

دو تا پسر جوون بودند حدود بیست و پنج ساله و دیگری سی ساله که منو بردند و کار مالی یاد گرفتم. مدتی گذشت و مسئول پایگاه به من گفت که ما چند ماه هست که کرایه این پایگاه را ندادیم 9000 مارک و بعد گفت که ما فهمیدیم یکی از این هوادارها بنام محسن پول داره باید یک جوری این پول را ازش بگیریم، راستش من انتظارشو نداشتم

محسن آدم صاف و ساده ای بود و فرداش که اومد این پول را ازش خواستند و اون هم گفت که من 6000 مارک جمع کردم، ولی تو را خدا این پول را به من برگردونید بعد گفت که آره حتما بهت برمی گردونیم

الان من می فهمم که چقدر کار کردن سخته و جمع کردن پول انزژی می خواد، بخصوص واسه دانشجونی که از هیچ جا حمایت نمی شه این پول را این آقا آورد داد و بعد این پول را به او بر نگردوندند و ایشون گفت که نمی خواهید پول را به من بدهید

مسئول پایگه گفت که ما اصلا پول نداریم، محسن عصبانی و ناراحت شد و بعد من به مسئول گفتم این غیر انسانی است و خلاصه اون هم قبول نکرد و ما دعوامون شد و از پایگاه زدم بیرون و سوار قطار شدم و به سمت کلن حرکت کردم

آقای سربی: این پایگاهها که می گوئید به چه صورت است یعنی یک ساختمانهائی اجاره می کنید

خانم محمد نژاد: پایگهای نظامی نه همینطوری معمولی که برای کارهای گرفتن پول از مردم وکارهای تبلیغاتی

بعد آمدم به کلن و یکبار برای کار ملی منو فرستادن با لباس کم و سرما یک بار کنار مغازه ای و پول جمع کنیم به اسم بچه ای بی پدر و مادر ایرانی که توی مرز ترکیه هستند که صاحب یک مغازه دلش سوخت و به ما یک کاپشن داد

و یکبار خانمی از اعضاء به من گفت که اینها یعنی سازمان مسائل ما را حل نمی کنه بیا که بهت یاد بدهم چیکار کنی ببین من چیکار می کنم و تو یاد بگیر بعد رفت کفشهای نو را پوشید و هی در آورد و بعد کفشهای کهنه را گذاشت هونجا و با کفشهای نو که اندازه بود و مناسب بود خارج شد و گفت بریم بعد رفت مغازه دیگر و خلاصه من تعجب کردم و گفتم من هرگز اینکار را نمی کنم و شب رفتم پیش “خواهر سعیده” و گفتم که ما لباس نداریم بعد اون خواهر گفت فکر کردی که خوشگلی و اینجا می تونی خوشگلی ات را به عرضه بگذاری این مثل یک پتک بود توی سرم گفتم خواهر سعیده من لباس ندارم، من دارم در مورد لباس گرم حرف می زنم

چرا شما اینقدر موضوع را کثیف می کنید …

من از همون موقع کار مالی اجتماعی و ا ون کار و سرما کمرم داغون شد. کتفم مریض شد و درد دارم و دکترها هم گفتند که علاجی واسش نیست اینها هدیه هائی است که سازمان به ما داد

مورد دیگر اینکه بعضی موقع ها ما را می فرستادن برای کار مالی مثلا به 200 کیلومتری و می گفتندن باید محل کار خودتان را خودتان تهیه کنید می گفتند که ما نه پول می دهیم به شما و نه جا یک جیره مشخصی می دادن برا ناهار و می گفتن شب هر جا که پیدا کردید برای خواب همونجا شام هم بخورید، بعد رفتیم جائی یعنی شهری دور اطراف کلن با یک آقائی افغانی صحبت کردیم و گفت که به ما جا می ده برای خواب و ما شب رفتیم خونه او

شب دوم خانمش آمد به ما گفت که من شیفت دارم باید برم و به ما گفت که به شما کلید می دهم حتما درب را از داخل قفل کنید ما هم گفتیم باشه بعد داشتیم پولهای قلکهامون را می شمردیم این آقاهه به من گفت شماها که به این مردم کمک می کنید، به بچه های دیگران کمک می کنید یک کمکی هم به من بکنید

من گفتم که اگر کمکی از دستمون بر بیاد حتما چه کمکی؟

گفت که کمک مالی نه یکی تون بیاد با من ازدواج کنه و بچه های منو نگهداری کنه که ما اون شب ساعت سه نصفه شب زدیم از اون خونه بیرون و توی محل ایستگاه قطار ماندیم و صبح برگشتیم اینها بلاهائی بود که سازمان سر ما می آورد، برایش مهم نبود بر سر ما چه بلائی می آید دخترهای جوان 18 یا 19 ساله یا بعضی حتی 15 و 16 ساله کسانی که خالصانه براش کار می کردند و جونشون را براشون می گذاشتند.

در مورد این دزدیها که بچه ها خواهی نخواهی عادت کرده بودند، یکبار برامون نشستی گذاشتند گویا که آمار دزدیها خیلی زیاد شده بود و خواهر پری آمد و گفت که “وقتی عرضه ندارید چرا می رید دزدی اگر عرضه دارید برید” اولین بار بود که از دهن شورای رهبری می شنیدم تا اون موقع گردن بچه ها می دونستم و فکر می کردم این بچه ها از خودشون هست و خط نیست

بعد گفت که یکی از خواهران رفته لباس دزدیده و الان برادر جواد دبیران باید بره تو دادگاه

برای بچه های کوچیک که از عراق آورده بودند حالت یک محل نگهداری و مدرسه درست کرده بودند و به لحاظ مالی هیچ رسیدگی نمی کردن و پولهاشون را می گرفتن و خرج خودشون می کردند

خانم محمد نژاد:

بعد از طلاق یک تحولی عظیم شد در سازمان و ماها جزو کادرها شدیم و دیگه جزو پائینهای سازمان نبودیم و یک روز یک تعداد خواهرها را جمع کردند و گفتند که لباس نشست بپوشید و روسری قرمز و ما خوشحال شدیم گفتیم حتما نشست رهبری هست

بعد من دیدم یه تعداد کمی هستند و همه نیستند، من فکر کنم روزنامه اش را پیدا کنم و داشته باشم بخصوص که سازمان بعد از افشاگری ما گفته که اینها کاره ای نیستند و اصلا در سازمان نبودند.

من جزو سری دوم شورای مرکزی سازمان اعلام شدم که در نشریه هم اسمم چاپ شد. بعد اگر فرصت شد نشان می دهم ماها را بردند نشست رهبری و گفتند همه تر و تمیز باشید و رهبری می آید و ما رفتیم تو و مسعود و مریم آمد و مسعود شروع کرد با آیه های قرآنی واین سوره برام یک جورائی مشکوک اومد دیدیم همش سوره نساء را می خونه یک جورائی بود.

یکدفعه بعد از تمام شدن سوره برگشت به ما گفت سلیطه ها چه خبرتونه؟ انتظار نداشتیم مسعود رجوی چنین کلمه زشتی را واسه ما انتخاب کنه و بگه ما همه جا خوردیم . گفت شماهنوز حالیتون نیست چرا اینجا هستید گفت خیلی وضعتون خرابه شماها هنوز نمی دونستید که مال من هستید دنبال شوهر بودید، خجالت نمی کشید عفریته ها، من تا اون موقع این کلمه ها را نشنیده بودم.

من اینجا بودم و شماها از من دور بودید بعد مسعود به مریم پاس داد و مریم شروع کرد و گفت می دونید ما چرا تا بحال پیروز نشدیم برای اینکه شماها از ته دل طلاق نداده بودید و رهبری تون را دوست نداشتید، و الان این نقطه رسیده که حالا شما ها بطور کامل پا جای پای من بگذارید، شماها مسعود را تا بحال ندیدید شماها تا بحال نفهمیدید که شوهر اصلی شما کی بوده شماها دنبال شوهرهای دیگه بودید من گفتم داستان چی هست و چرا همش دارن ازاین حرفها می زنن و فکر می کردیم که حالا می خواهند بصورت واضح به ما نشون بدهند که ما واقعا طلاق نداده بودیم.

بعد از نشست چند روزی ما باید گزارش می نوشتیم بدترین دوران زندگی من همین گزارش نوشتنها بود چون باید انتقاداتی از خودمون می کردیم که شاید اصلا نبودیم بایدحرفهائی می زدیم که اصلا نبودیم، باید ذهنیتهائی را می کشیدیم از خودمون بیرون که اصلا نداشتیم چون بلاخره باید به زور یک چیزی می نوشتیم اگر نمی نوشتی داغونت می کردند، اونقدر بهت می توپیدند که خودت قبول بکنی که داری

بعد از نشست به ما گفتنتد که برید گزارش بنویسید که وضعتون خیلی خرابه. البته اعلام شورای مرکزی را همون چا به ما کردند که از این به بعد مسئولیت بیشتری می گیرید و از این به بعد شورای مرکزی این سازمان هستید و راه بردن مریم به ایران را شماها باید باز کنید. سه شب ما اونجا موندیم و هر شب از ما باز خواست می کردند… باید دوباره طلاق بدهیم و باید بفهمیم که مسعود بوده و ما تا بحال ندیدیمش و مسعود تنها کسیه که به ما محرمه و بجز مسعود هیچکی دیگه به ما محرم نیست و پرسیده بودن که شما فکر می کنید مسعود و مریم با هم رابطه جنسی دارن یا ندارن و من گفتم نه ندارن و می گفتم که کسی که به همه افرادش ا ین را حرام کرده حتما برای خودش هم همین هست

خواهری که از شورای رهبری مسئول ما بود گفت که آهان همین جاست که نفهمیدید و شما هنوز نفهمیدید و طلاق ندادید و نمی دونید که مسعود کی هست، مریم و مسعود از این مرحله عبور کرده اند و شما هنوز نتونستید از این مرحله عبور کنید. اینها تو این چند روز ذهنهای ما را شستند و ما را آماده یک رده بالاتر کردند و یه دسته گل دیگر به ما دادند

آقای سربی: خیلی دوستان دیگر وقتی که گفتند تعریف کردن که هدایائی هم بهشون داده شده از جمله اون مدالها یا حوله های مخصوص یا حتی زیر پوش شما هم آیا جزو اونها بودید یا نه

دورانی که ما جزء شورای مرکزی شدیم هنوز نه این چیزها وجود نداشت گردنبند بدن و حوله بدن و اینها را من بعدا از بچه های دیگه شنیدم که برایم جالب بود و به ناخوداگاه ذهنم هم خطور نمی کرد یک زمانی چنین اتفاقاتی بیفته درسته حرفهاش اونجا زده شد. من به حرفهای خانم سلطانی هیچوقت مشکوک نشدم، روزی که این حرفها را گفت خیلی سریع تونستم قبول کنم برای اینکه یاد حرفهای شورای مرکزی افتادم و اون موقع آماده سازی می کردن فکر می کردن که بچه ها هنوز آماده نیستند ماها را و تو شورای مرکزی اون موقع این داستان همبستری های مسعود رجوی اتفاق نیفتاد و تو مرحله بعد بود برای اینکه بعد از شورای مرکزی اون موقع شورای رهبری بود و تو اون مرحله رواج داشت.

به ما گفتند که مسعود تنها کسی هست که به شما حلال است

آقای سربی: بعدا تجربه دار شدند بهتر عمل کردند برای سری های بعدی

خانم محمد نژاد: افراد کسانی که بلاخره صدای ماها را می شنوند کمی تو خودشون بروند، لازم نیست زیاد کنکاش کنند. یک ذره به فاکتها فکر کنند، همه ماها عقل دریم در دنیائی زندگی می کنیم که دنیای اطلاعات هست. کمی واقعی فکر کنند. من خودم مثلا اون روز داشتم گلدان دزدی ها را نمی خواهم اصلا در موردش جبهه گیری کنم و توضیح بدهم که بوده یا نبوده اما یاد اون کارها می افتادم که اینجا بچه ها را به دزدی می فرستادن در صورتی که سازمان پول کمی نداشت.

پول کلانی داشت ولی واسه بچه ها لباس نمی خریدن چیزهای خیلی ا ولیه را تهیه نمی کردند و بچه ها مرا مجبور می کردند به دزدی ما می تونیم این داستانها را نگاه کنیم و بفهمیم که واقعیت چیه.

تمامی بچه هائی که توی آلبانی آورده شدند، بچه هائی که جاا می شوند ذهنیتهاشون را من بهشون حق می دهم که اصلا بفهمن کجا هستند اصلا چون اینها ببینید تا وقتی که مبداء خودشون را پیدا کنند، زمان طولانی می بره چون من بیست ساله که جدا شدم و کسانی که تا الان با سازمان بودن چقدر روی مغزشون کار شده، واقعا داغون شده و شاید هم تا آخر عمرشون هم نتونند به اون ثبات عملکردی خودشون برسن، چون خیلی کار می خواد .

من حتی کمک می گیرم از روانپزشکهائی که اینجا هستند. برای اینکه خیلی از مسائل را خودم نمی تونم حل کنم به تنهائی وقتی که یاد خاطرات اونجا می افتم، یاد کشتارهای فروغ جاویدان تمامی اینها چیزهائی است که اثرات منفی شون را روی ما گذاشتن .

من هنوز خوابهای وحشتناک می بینم من می آیم جلوی دوربین شاید همه فکر می کنن که به به … من مسائلی را دارم . دوست دارم حلشون کنم ولی خودم نمی تونم. من هنوز خوابهای عملیات می بینم بعد از اینهمه سال خواب می بینم توی جنگ هستم و نمی تونم فرار کنم . حتی بچه هامو خواب می بینم که تو این جنگها هستند و نمی تونم که نجاتشون بدم و اینها چیزهائی هست که توی ما مونده و اینها هم که می آیند به همین راحتی ا ز ا ینها آزاد نخوااهند شد ، من و بچه هائی که با هم کار می کنیم گفتیم که کمکشون می کنیم ولی شاید این پروسه تا آخر عمرشون ادامه پیدا کنه ، من از طرف خودم بگم که فکر نمی کنم تا آخر عمرم این داستانها را فراموش کنم .

وقتی یاد اون سربازی که افتاده بود سر جاده و داشت جون می کند . من نمی تونم اینها را فراموش کنم خدا را شکر می کنم که هیچوقت گلوله ای شلیک نکردم و کسی را نکشتم و حداقل تو این رابطه وجدان راحت دارم. ولی بهرجال اینها هست و یک وجه قضیه هست

و جه دیگه قضیه بچه ها به لحاظ روحی داغون شدند

امیدوارم بچه هائی که اونجا هستند و می خواهند جدا شوند این شجاعت را پیدا کنند و نترسند بیایند بیرون دست به دست هم بدهیم و نشون بدهیم که این رجوی لیافت اپوزسیونی را نداشته و نداره

زیر نویس ها:

این نشریه مجاهد بود که توسط سازمان منتشر می شد و خانم حمیرا محمد نژاد بعنوان سری دوم شورای مرکزی در این لیست چاپ شد