طلاق ایدئولوژیک در مجاهدین خلق – انتخاب و تنظیم: عاطفه نادعلیان

نقض حقوق زنان در فرقه
Typography
  • Smaller Small Medium Big Bigger
  • Default Helvetica Segoe Georgia Times

“در دنیای ما نباید هیچ هیجان و احساسی مگر ترس، انتقام، نفرت {از دشمن} ، احساس گناه و ناراحتی وجدان و احساس پیروزی {بر دشمن} وجود داشته باشد. هرگونه احساس و هیجان دیگری باید نابود گردد. همین الآن ما داریم عادات فکری را که از دوران ماقبل انقلاب همچنان باقی ‌مانده می ‏شکنیم. ما تمام روابط بین فرزندان و اولیائشان را از بین برده‏ایم، روابط بین مردان و همسرانشان و بین مردان با دوستانشان را محو کرده‏ایم. دیگر هیچ فردی جرأت نمی‌ کند که به فرزند خود، همسرش یا دوستش اعتماد کند.


---------------------------------------------------------------------------------------

انتخاب و تنظیم: عاطفه نادعلیان -    - پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹

طلاق ایدئولوژیک در مجاهدین خلق – قسمت اول

خانواده و عواطف خانوادگی: مانع اصلی در مقابل شستشوی مغزی

“در دنیای ما نباید هیچ هیجان و احساسی مگر ترس، انتقام، نفرت {از دشمن} ، احساس گناه و ناراحتی وجدان و احساس پیروزی {بر دشمن} وجود داشته باشد. هرگونه احساس و هیجان دیگری باید نابود گردد. همین الآن ما داریم عادات فکری را که از دوران ماقبل انقلاب همچنان باقی ‌مانده می ‏شکنیم. ما تمام روابط بین فرزندان و اولیائشان را از بین برده‏ایم، روابط بین مردان و همسرانشان و بین مردان با دوستانشان را محو کرده‏ایم. دیگر هیچ فردی جرأت نمی‌ کند که به فرزند خود، همسرش یا دوستش اعتماد کند.

اما در آینده دیگر همسری و دوستی وجود نخواهد داشت که به او اعتماد بشود یا نشود. کودکان از بدو تولد از مادرانشان گرفته خواهند شد، درست مانند تخم مرغی که از مرغ‏ ها گرفته می ‌شود. غریزه‏ ی جنسی به کلی نابود و محو خواهد شد. تولید مثل، مراسمی می ‌شود مثل تمدید کارت‏ های جیره‌ بندی. ما لذت بردن جنسی را به کلی از بین خواهیم برد. … دیگر هیچ‌ گونه عشقی وجود نخواهد داشت مگر عشق به برادر بزرگ {رهبر حزب}.” جورج اورول، 1984

دکتر مسعود بنی صدر در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین” صفحه های 490 الی 493 نوشته است:

به جز افرادی مثل من که به هنگام پیوستن به مجاهدین خلق ازدواج کرده و اغلب با همسرانشان به آن ها پیوستند؛ ازدواج در سازمان اساساً از طرف رهبری و مسئولین ترتیب داده می‏ شد. آن ها بودند که دو نفر را برای ازدواج انتخاب می ‏کردند و بعد از معرفی آن ها به یکدیگر، مراسم ساده ازدواج برپا می ‏شد.

حتی اگر در این میان کسی می‏ توانست به خود جرأت داده و زوج خود را خودش انتخاب کند، هنوز برای ازدواج، محتاج اجازه‏ ی سازمان بود. داشتن دوست دختر یا دوست پسر حتی برای هواداران تشکیلاتی ممنوع بود.

حتی قبل از انقلاب ایدئولوژیک نیز سازمان سعی داشت این را برای اعضا و هواداران جا بیندازد که مسئولین آن ها حتی از همسرانشان در امور شخصی و خصوصی و جنسی به آن ها نزدیک ‌تر هستند. از سال 1361 آن ها ما را آموزش می ‏دادند که به طور هفتگی از خود گزارشی بنویسیم و در آن حتی مشکلات جنسی خود را نیز مطرح کنیم.

 

در آن سال‏ ها هنوز عشق، ازدواج و روابط جنسی در سازمان محکوم نشده بود و حتی در یک مورد رجوی ازدواج را وظیفه ‏ی مذهبی افراد دانست و از مجردها و کسانی که زوج خود را در مبارزات مسلحانه از دست داده بودند، خواست که هر چه زودتر ازدواج کنند. رجوی در آنجا گفت: “در گزارش ‏های تشکیلاتی، مواردی به چشم می ‌خورد که برادران یا خواهرانی که همسرانشان به شهادت رسیده‏ اند، بعضاً از شدت تأثرات عاطفی به مسئولین خود گفته ‏اند که از این پس، ترجیح می ‏دهند که تا پایان عمر، مجرد بمانند … اما این به هیچ ‌وجه نقطه نظر انقلابی و درستی نیست و پیامبر (ص) و ائمه‌ ی اطهار (ع) و همه‏ ی مصلحین و راهبران انقلابی جهان نیز آن را رد کرده‏ اند.

علی ‌هذا سازمان در جمع ‌بندی سالیانه‏، به خواهران و برادرانی که همسرانشان شهید شده ‏اند – کما این که به سایر برادران یا خواهران مجردمان ازدواج مختارانه را در صورت امکان، توصیه می ‌کند. ما بایستی بر اساس قرآن و به سُنت راهبران ایدئولوژیکی خود، زندگی زناشویی را بخشی از زندگانی مبارزاتی خود تلقی کنیم و نه زائده ‏ای جدا از آن. در همین رابطه قابل ذکر است که در فهرست شهدای سال گذشته‏ ی ما، اسامی زوج ‏های مجاهدی به چشم می‏ خورد که بعضاً 2 یا 3 هفته بیشتر از ازدواجشان نگذشته بود.

به این ترتیب، ما اکنون مفهوم ازدواج حضرت قاسم در شب عاشورا را بهتر می‏ فهمیم. حضرت حسین (ع) شخصاً عقد ازدواج او را با دختر خود جاری نمود، اگرچه می‏ دانست که دامادش فردا در خون خواهد تپید. زیرا که این ازدواج و آن شهادت از دو مقوله‏ ی مختلف نبودند.” با همین تحلیل بود که رجوی خود، چند ماه پس از کشته شدن همسر اولش با همسر دومش ازدواج کرده بود و شاید از همان زمان خیال ازدواج با همسر سومش را نیز در سر داشت.

بعد از آخرین عملیات نظامی مجاهدین خلق با نام فروغ جاویدان یا مرصاد و تحمل شکستی سخت و از دست دادن بیش از یک سوم افرادشان، مجاهدین خلق ناگهان با یک افسردگی جمعی به خصوص در میان مسئولین و اعضای رده بالا رو به‌ رو شدند.

تمام کسانی که امیدوار بودند که به زودی پیروزمندانه وارد تهران می ‏شوند، خود را شکست خورده در نزدیکی بغداد می ‏دیدند، بدون هیچ چشم‌ انداز روشنی نسبت به آینده و این که چه چیزی در انتظار آن هاست. خیلی از آنان همسران خود را از دست داده و امید خود را برای این که روزی به ایران برگردند را هم از دست داده بودند، چرا که به نظر می ‏رسید به زودی پیمان صلح بین ایران و عراق به امضا خواهد رسید و این به معنی پایان همکاری مجاهدین خلق با عراقی‏ ها، گرفتن کمک از آن ها و اجازه عبور از مرز ایران و عراق و انجام عملیات تروریستی در خاک ایران بود و همه این‌ ها به معنی این بود که آن ها برای همیشه در عراق محبوس خواهند ماند.

جهت مقابله با این حالت ناامیدی و افسردگی، به تمام فرماندهان دستور داده شد که یک فضای شادی و سرور و پیروزی در پایگاه‏ ها به وجود آورند. خود رجوی در اولین سخنرانی خویش با اعضا پس از آن عملیات، در کمال ناباوری اعلام کرد که ما برنده‏ ی آن نبرد بوده‏ ایم، چرا که بیش از پنجاه هزار از پاسداران انقلاب را کشته و حکومت ایران را بی آینده کرده ‏ایم و آن ها به زودی سرنگون خواهند شد.

اگرچه بعضی از خبرنگاران خارجی دوست سازمان و شاید بعضی از نمایندگان پارلمان ‌های اروپا و آمریکا ممکن بود این ادعا را قبول کنند، اما ما اعضا که می ‏دانستیم به چه منظور به ایران رفتیم و قرار بود ظرف دو هفته در تهران باشیم و اکنون در عراق نیازمند بخشش و رحمت صدام، دیکتاتور آن کشور هستیم به سختی می ‏توانستیم ادعای برنده بودن آن نبرد را بپذیریم. بسیاری از اعضای عزادار همسران، فرزندان، اولیا یا برادران و خواهران و دوستان خود بودند. چرا که در آن نبرد از جوانان زیر 18 سال تا پدر بزرگ ‏ها و مادر بزرگ‏ های 60 ساله شرکت کرده و بسیاری بدون داشتن کوچک‏ ترین آمادگی‏ های نظامی در همان یکی دو روز اول کشته شده بودند.

بنا به این دلایل، شاید برای اولین بار رجوی احساس کرد که پیروانش به حرف او اعتقادی ندارند و او باید برای رفع این مشکل کاری کند.

در مرحله‏ ی اول او دستور داد که تمام مسئولین رده بالا که مجرد هستند به فوریت ازدواج کنند. این دستوری بود که می ‌بایست بلافاصله اجرا شود.

ناگهان افراد از بیمارستان ‏ها و شهرهای مختلف به اینجا و آنجا فرستاده شدند که با مجروح دیگری یا فرد سالم همسر از دست داده ‏ای ازدواج کنند. در تمام پایگاه‏ ها مراسم ازدواج بر پا شد، حتی من که هنوز از همسرم جدا نشده بودم، اما به دلیل شرایط موجود یکدیگر را نمی ‏دیدیم (او از سازمان جدا شده بود و من هم به کشوری دیگر منتقل شده بودم) دستور گرفتم که هر چه زودتر یا همسرم را پیش خود بیاورم یا از او جدا شده و با یکی از خواهران سازمانی ازدواج کنم.

این ازدواج ‏های اجباری، نه تنها به سازمان کمکی نکرد بلکه مشکلات جدیدی به وجود آورد؛ چرا که تعداد زنان مجاهدین خلق یک سوم مردان بود و در نتیجه در برابر هر مرد متأهل، سازمان می ‏بایست با مشکل دو مرد مجرد رو به‌ رو گردد. به خصوص که در این دوران مجردها هر هفته می ‏بایست شاهد جمع ‌شدن مسئولین با خانواده ‏های خود و شادی هر چند ظاهری و مصنوعی آن ها باشند.

رجوی برای رها شدن از تمام این مشکلات و به طور خاص این احساس که او مسئول شکست و کشته ‌شدن این همه افراد بوده است، می‏ بایست اقدامی فوری انجام می ‌داد‌؛ لذا مرحله‏ ی تازه‏ ای از انقلاب ایدئولوژیک را اعلام کرد.

رجوی تمام تقصیر شکست را از دوش خود برداشت و به دوش اعضا و به ویژه به گردن فرماندهان انداخت و به دنبال آن دستور داد که همه ‏ی افراد از زوج‏ های خود جدا شوند و بدین ترتیب بر عشق، ازدواج و روابط جنسی در سازمان نقطه‏ ی پایان گذاشت. سیاستی غیرانسانی که بیش از 30 سال است همچنان در سازمان ادامه دارد. جدایی‏ ها مسأله‌ ی افراد مجرد را حل کرد. در پی آن به منظور از بین بردن کانون‏ خانواده، جنگ آمریکا و عراق را بهانه قرار داد و از تمام اعضا خواست که فرزندان خود را به ایران، اروپا و آمریکا بفرستند تا نزد اقوام‏ شان زندگی کنند یا به هواداران سازمان سپرده شوند. از آن پس حتی جمع ‌شدن‏ های آخر هفته برای دیدن فرزندان هم منتفی شد و تمام اعضا موظف شدند که تمام عشق و وفاداری خود را تنها به رجوی و همسرش بدهند…

داشتن «حائل» دلیل شکست ما در عملیات فروغ جاویدان بوده است! (مریم رجوی، مسئول اول سازمان)

دکتر مسعود بنی صدر در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین” صفحه های 493 الی 495 نوشته است:

در مهر ماه 1368 ما به یک جلسه ‏ی خاص «شورای مرکزی» سازمان فرا خوانده شدیم. این اولین بار بود که من می ‏شنیدم که چنین شورایی وجود دارد و من هم عضوش هستم. جلسه در یکی از پایگاه‏ های نزدیک محل اقامت مسعود رجوی برگزار می ‏شد. طبق معمول، رجوی که می ‏خواست ما را شوکه کند، از همه خواست که از جا به پا خاسته، ایستاده و به حرف ‏های او گوش دهیم. سپس کاغذی را در دست گرفت و از روی آن شروع به خواندن کرد.

برخلاف سایر سخنرانی‏ های رجوی، این بار حرف‏ های او خلاصه و روشن بود. به عنوان رهبر ایدئولوژیک مجاهدین خلق و رهبر انقلاب ایران، او «خواهر مجاهد مریم رجوی» را به عنوان «مسئول اول» مجاهدین خلق معرفی نمود و ادامه داد که «این مسئولیت همه‏ ی مجاهدین خلق است که خود را تسلیم انقلابی مریم به عنوان مسئول اول سازمان و معاون فرماندهی ارتش آزادی بخش بکنند.» رجوی سپس گفت: «به این ترتیب انقلاب ایدئولوژیک این مرحله که منبعث از این موقعیت مریم است به اوج بلوغ خود خواهد رسید و سرچشمه ‏ی خیرات و برکات بسیاری برای مجاهدین خلق و مردم عزیزمان خواهد شد.» .

در خاتمه رجوی گفت که امیدوار است تمام شکست ‏ها و خطاهای او در دورانی که مسئول اول سازمان بوده، بخشوده شود. او گفت که مسئولیت تمام آن ها را به گردن می‏ گیرد. بعد از خواندن این مطالب، او کاغذ مربوطه را به مریم داد و مریم در حالی که گریه می‏ کرد آن را به صورتش چسباند. در این زمان مسعود شروع کرد به دست زدن و ما هم به تبعیت از او دست زدیم.

صحبت‏ های او همه ‏ی ما را در تردید و ابهام قرار داد {لطفاً” توجه کنید به تأثیر شوکه کردن افراد و دادن یک خبر مهم در چند لحظه و هیجانی که این امر می‏ تواند ایجاد کند.} بعضی‏ ها با شنیدن جمله‏ ی آخر رجوی فکر کردند که او اقرار به شکست و اشتباه خود کرده و قصد استعفا و کناره‏ گیری از قدرت را دارد. من آرزو می ‏کردم چنین چیزی واقعیت داشت، اما جمله‌ ی اول پیام رجوی حاکی از آن بود که او با چنین تصمیمی در واقع موقعیت خود را نه تنها یک پله بلکه هزاران پله بالاتر برده است. به این ترتیب او از مقام یک رهبر اجرایی و سیاسی به مقام یک رهبر ایدئولوژیک صعود کرده بود، هزاران مرتبه بالاتر از هر کس دیگری در سازمان.

بعد از رجوی، مریم صحبت کرد و گفت تنها به این دلیل می‏ تواند این مسئولیت بزرگ را پذیرا شود که مسعود را به عنوان رهبر ایدئولوژیک خود در بالای سرش دارد. بعد از مریم، رجوی با ما به صحبت پرداخت. ابتدا از خواهری خواست که به روی صحنه کنار او و مریم برود، در آنجا از او پرسید که آیا او می‏ تواند مسعود را ببیند؟ زن بخت برگشته، هاج و واج از این سؤال که جوابش روشن بود، پاسخ داد بلی. در اینجا مسعود از همسر او خواست که او نیز به آنجا و پیش آن ها برود. بعد رجوی به گونه‏ ای ایستاد که همسر او حائلی شود بین رجوی و آن زن. در این نقطه رجوی مجدداً از زن پرسید که آیا می ‏تواند او را ببیند؟ زن که نمی ‏توانست منظور مسعود را بفهمد و پاسخ مناسب بدهد، هاج و واج و بدون جواب باقی ماند. این در حالی بود که به لحاظ آرایش صحنه توسط رجوی، همه‏ ی ما می‏ توانستیم منظور او را متوجه شده و جواب سؤال را دریابیم، در نتیجه جمع در مقابل هاج و واج ماندن زن، شروع کردند به خندیدن. مسعود یکی از برادران را صدا زد و همین تئاتر را با او نیز بازی کرد. آنچه ما در آن نقطه متوجه نمی ‏شدیم این بود که این سرنوشت و نسخه‏ ای است برای همه‏ ی ما و نه آن چند نفر که به روی صحنه رفتند.

در نشست بعدی برای اعضای بخش ما، مسئول ما همین سؤال را از من پرسید. دیگر همه ما می ‏دانستیم که ما دارای حائلی بودیم که نتوانسته ‏ایم رهبری ایدئولوژیک خود را ببینیم و همین، علت شکست ما در عملیات فروغ جاویدان بوده است.

در نتیجه همه مسئول شده بودیم که حائل خود را پیدا کنیم. من چندین روز در این باره فکر کرده و به این نتیجه رسیدم که «تمایلات لیبرالی و خودخواهی من» حائل من برای ندیدن رهبری ایدئولوژیک بوده است. این حرف من دیگران را به شدت به خنده انداخت و مسخره‌ کردن‏ ها و حملات همگان از هر طرف را به سمت من برانگیخت. من تعجب ‌زده از واکنش حاضران فکر می‏ کردم حائل من بسیار بدتر از بقیه است و کنار زدن آن مشکل ‏تر. هر چه باشد آنانی که حائلشان همسرانشان است می‏ توانند طلاق گرفته و بی‌ حائل شوند، اما من چگونه می ‏توانم خود و شخصیت خود را طلاق داده و از آن ها جدا شوم؟

چند روز بعد به من گفته شد که کاری برای انجام دادن ندارم، فقط باید فکر کنم و گزارش بنویسم. من اما هر چه بیشتر فکر می‏ کردم از جواب دورتر می‏ شدم. همه از همسرانشان صحبت می‏ کردند و این که چگونه آن ها حائلی بوده‌ اند بین آن ها و رهبری، ولی من نمی‏ توانستم همسرم “آنا” را حائل خود ببینم. هر چه باشد من بر انگیزه ‏ها و وسوسه ‏های داشتن یک خانواده ‏ی عادی و فضای خانوادگی غالب شده بودم و بین خانواده و سازمان، دومی را انتخاب کرده بودم. بعد از چند روز درماندگی، گزارش دو تن از تحت مسئولینم را می‏ خواندم که عنوان کرده بودند همسرانشان حائل آن ها بوده‏ اند و درخواست طلاق کرده بودند. به نظرم رسید که شاید این تنها راه خلاصی من هم باشد، بنابراین من هم گزارشی نوشتم و گفتم که حائلم همسرم بوده و درخواست طلاق کردم.

در حال نوشتن گزارش، مسئولم مرا صدا زد و دستور داد که به عنوان نماینده سازمان و شورا به ونزوئلا سفر کرده و مجاهدین خلق را در کنفرانسی که در آنجا برپاست نمایندگی کنم. از آنجا که هنوز بخشی از بدن من به دلیل ناراحتی کمرم در گچ بود و جلوی حرکت مرا می ‏گرفت از او خواستم که اگر ممکن است کس دیگری به این کنفرانس فرستاده شود. او حرف مرا رد کرد و گفت تو نفر مناسب هستی و باید بروی. در اینجا من با توجه به این که می ‌بایست در لندن متوقف شده و از سفارت ونزوئلا ویزا بگیرم، پرسیدم که در لندن با آنا و بچه‏ها چه کنم؟ مطمئناً آن ها خواهند فهمید که من در آنجا هستم و می‌ خواهند مرا ببینند؟ مسئولم در پاسخ گفت: «خوب چه مانعی دارد؟ برو و برای یکی دو روز هم پیش آن ها باش.» من فکر کردم که او دارد مرا آزمایش می‌ کند، از این رو گفتم: «خوب به دلیل انقلاب ایدئولوژیک؟» در این نقطه مسئولم فکر کرد که من بالأخره حائل خود را پیدا کرده ام، در نتیجه گفت خوب دست نگهدار تا من سؤال کنم.

بعد به نزد محمد محدثین مسئول بخش روابط بین الملل رفت و به دنبال او محدثین مرا احضار کرد و از من پرسید که چگونه به این نتیجه رسیده ‏ام که همسرم حائل من بوده است؟ من نمی ‏توانستم دروغ بگویم و به او گفتم که با خواندن گزارشات تحت مسئولینم به این نتیجه رسیده ‏ام. محدثین گفت: «تو باید خودت به این نتیجه می ‏رسیدی، با این حال مبارک است.» بعد از من خواست که حلقه ازدواجم را درآورده و به او بدهم و گفت در لندن جهت اجتناب از دیدن آنا و بچه ها، به جای رفتن به پایگاه سازمان به هتل برو و به کسی نگو که آنجا هستی. به این ترتیب من گچ بدنم را باز کردم و راهی ونزوئلا شدم. ….

در مراجعت به بغداد ما فکر می ‏کردیم که دستاورد خیلی خوبی از سفر خود به کشورهای ونزوئلا و مالت داشته‏ ایم. به ما گفته شده بود که نتیجه انقلاب افراد را می‌توان در کارکرد آن ها و دستاوردهای مادی ‏شان دید. در نتیجه ما فکر می ‏کردیم که موفقیت ما در آن دو کشور نتیجه و میوه انقلاب ایدئولوژیک در آن مرحله است. اما برخلاف انتظار ما در بغداد هیچ کس از دستاوردهای ما استقبالی نکرد و حتی توجهی هم به آن ها نشد.

فضای پایگاهی که ما در آن مستقر بودیم خیلی فرق کرده و در مجموع خیلی سنگین و اضطراب ‌آور بود. نه کسی با کسی حرفی می‏ زد، نه می ‏شد صدای خنده‏ای از کسی شنید، کسی کار جدی نمی ‏کرد. سؤالات و گزارشات نفرات ما در اروپا و آمریکا همه بدون جواب مانده بود. بولتن خبری روزانه از ده ‌ها صفحه به چند صفحه مختصر شده بود. افراد تمام کوشش خود را می‌ کردند که با یکدیگر رو به‌ رو نشده و حرفی بین آن ها رد و بدل نشود، خیلی‏ ها به دنبال پیدا کردن اطاقی خالی بودند که برای ساعت‏ ها خود را در آن زندانی کرده و به حال خود بگریند. فضا به هرسو که نگاه می ‏کردیم فضایی بود افسرده و غمگین و مضطرب. سؤال ما نیز که تازه به آنجا بازگشته بودیم این بود که چه اتفاقی افتاده است؟

به نظر می‏ رسید که همه در جریان مرحله جدید انقلاب ایدئولوژیک هستند. تنها صحبتی که می ‏توانست گوش شنوایی برای شنیدن پیدا کند، بحث درباره انقلاب ایدئولوژیک و رد و بدل کردن تجارب در این زمینه بود. غیر از آن هیچ چیز دیگری برای هیچ کس مهم نبود، گویی اتفاقی افتاده و دنیای خارج برای همگان نابود شده است. ما شگفت ‌زده به هر سو نگاه می ‏کردیم و به دنبال پاسخ بودیم؟ چرا همه به این حالت افتاده‌ اند؟ چرا آن ها نمی ‏توانند مثل ما انقلاب کرده، حائل خود را یافته و از شرش رها شوند و از تحمل این همه درد آزاد شوند؟ چیزی که هنوز به ما گفته نشده بود، این بود که یافتن حائل و طلاق اولین مرحله از یک پروسه پر درد طولانی است، ما تنها نوک یک کوه یخ را که از آب بیرون بود دیده بودیم. بعد از دیدن حائل، افراد می‏ بایست همسر خود را طلاق ایدئولوژیک بدهند، چیزی که همه در این مرحله درگیرش بودند. حتی افراد مجرد می‌ بایست حائل خود را طلاق دهند، در حالی که به طور مادی هیچ کسی را برای طلاق دادن نداشتند. به آن ها گفته شده بود که هر زن یا مردی را که آن ها در مرحله ‏ای دیده و نسبت به او احساسی پیدا کرده ‏اند حائل آن هاست و باید او را طلاق بدهند.

ما می بایست نشان می دادیم که ما هم همچون بقیه مردم دنیا غرق در «ایدئولوژی جنسیت» بوده ایم

دکتر مسعود بنی صدر در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین” صفحه های 496 الی 499 نوشته است:

روزی به ما گفته شد که لباس‏ هایمان را جمع کرده و آماده رفتن به قرارگاه اشرف شویم. قرار بود در نشست ایدئولوژیک با حضور رهبری شرکت کنیم.
در آن مرحله هنوز من نمی ‏توانستم دلیلی برای این همه غم و اندوه و درد و رنج پیدا کنم. در مورد خودم، من طلاق را تنها راه حل می ‏دیدم.

طلاق می ‏توانست همسرم آنا و کودکانم را از شرایط بغرنج و سختی که در آن بودند نجات دهد. آنا هنوز جوان بود و می ‌توانست دوباره ازدواج کرده و زندگی جدیدی را آغاز نماید و بچه ‏ها هم می ‏توانستند زندگی آرام، با ثبات و خوشبختی داشته باشند. بعدها من فهمیدم که آنچه سازمان از ما می‌ خواست تنها یک طلاق رسمی و قانونی نبود، بلکه طلاق احساسات و هیجانات ما نسبت به گذشته، همسرمان و خانواده‏ مان بود، طلاقی که به آن طلاق ایدئولوژیک می ‌گفتند. من می‏ بایست آن ها را در قلب و روحم طلاق می ‏دادم، در واقع می ‏بایست چند قدم جلوتر رفته و از آنان به خاطر این که حائل و مانعی شده بودند که من نتوانم رهبر ایدئولوژیک خود را دیده و در او حل شوم متنفر باشم.

رجوی جلسه را به عنوان رهبر ایدئولوژیک، با این دستور شروع کرد که هر کس تا آن زمان حلقه‏ ی ازدواج خود را تسلیم تشکیلات نکرده، بلافاصله این کار را انجام دهد.

این نشست عجیب‏ ترین و دردناک ‏ترین نشست سازمانی بود که تا آن زمان من در آن شرکت کرده بودم. نشست ‏ها به صورت متوالی به مدت یک هفته ادامه داشت، اما همه ما احساس خود نسبت به زمان و مکان را از دست داده و تا آنجا که من می‏ دانم و می ‌فهمم، نشست های انقلاب روزها، هفته‏ ها و بلکه ماه ها طول کشید. از همان لحظه اول می‏ شد فهمید که آن نشست از بقیه نشست‏ ها متفاوت است، اگر چه صدها عضو در آن شرکت داشتند، به سختی می ‏شد غیر از صدای فردی که روی سن صحبت می ‏کرد یا صحبت‏ های مسعود و مریم صدایی از کسی شنید. البته هراز چند گاه، بغضی می‏ شکست و به دنبالش صدای بلند هق هق گریه فضای ساکت را فرا می ‏گرفت و این صدا علامت این بود که فرد دیگری از میان جمعیت انقلاب کرده و می‏ خواهد مقابل جمع صحبت کند. به دنبال این ابراز آمادگی، فرد به بالای سن – جایی که مسعود و مریم نشسته بودند – فرا خوانده می ‏شد تا از انقلاب خود صحبت کند و به سؤالات آن ها و بعضاً جمعیت جواب بگوید. در کنار صندلی مسعود و مریم روی سن، تخته بزرگی بود که نام همه ما روی آن نوشته شده بود. نام آنانی که هنوز انقلاب نکرده بودند به رنگ قرمز و نام انقلاب کرده‏ ها به رنگ سبز نوشته شده بود.

در آغاز، رفتن روی سن و انقلاب کردن اختیاری بود، اما رفته رفته از حالت اختیاری خارج شد و شکل اجباری به خود گرفت، به این معنی که مریم اسم افراد را پنج نفر پنج نفر می ‏خواند و آن ها می‏ بایست به آنجا رفته و از خود و انقلاب ‏شان صحبت کنند. آن ها می ‏بایست می‏ گفتند که در انقلاب ‏شان به چه حقیقتی رسیده‏ اند؟ چه حقیقتی را درباره خود و زندگی گذشته‏ ی خود کشف کرده‏ اند؟ در این نقطه بقیه آزاد بودند که از آن فرد سؤال کنند، او را متهم کنند، به او انتقاد کنند و حتی به او دشنام داده و مسخره ‏اش کنند، به عبارتی آزاد بودند که با او هر گونه که می ‏خواهند رفتار کنند. در اینجا دیگر رده‏ ی افراد مهم نبود و هر کس می‏ توانست با هر کس دیگر هر گونه که می‏ خواهد صحبت کرده و او را به هر چیزی متهم سازد. در آنجا تنها دو نوع افراد بودند، افراد انقلاب کرده که نامشان با رنگ سبز نوشته شده بود و مجاهد خلق واقعی محسوب می ‏شدند و قرمزها، افرادی که هنوز انقلاب نکرده بودند.

در این جلسه رجوی گفت که تا شروع این مرحله از انقلاب ایدئولوژیک، سازمان در واقع هیچ عضو حقیقی نداشته است، مگر مریم، که توانست موقعیت ایدئولوژیک مسعود را درک کرده و او را به عنوان رهبر ایدئولوژیک خود بپذیرد. او تنها کسی بود که بهای مجاهد خلق شدن و مجاهد خلق ماندن را پرداخت. بقیه ما دریافت کننده‏ ی مرحله‏ ی اول انقلاب ایدئولوژیک بودیم و هیچ بهایی برای عضو شدن خود نپرداختیم. در حالی که همه مسعود و مریم را زیر دشنام و اتهامات گوناگون برده بودند، ما تنها تماشاگر معرکه بودیم. حتی دیگران ما را تقدیر می ‏کردند که قربانی شهوت و خودخواهی رهبران خود شده‏ ایم. حالا زمان آن رسیده که ما هم بهای مجاهد خلق بودن را بپردازیم.

به دنبال این بحث همه ما می‏ بایست گزارشی نوشته و اثبات می‏ کردیم که چرا ما معتقد به ایدئولوژی مجاهدین خلق نبوده ‏ایم، ما می‏ بایست نشان می ‏دادیم که ما هم همچون بقیه مردم دنیا غرق در «ایدئولوژی جنسیت» بوده‏ ایم. درمان این درد ما ترک روابط جنسی برای ابد بود. بنابراین اولین قدم در این مرحله از انقلاب ایدئولوژیک، ترک ابدی روابط جنسی بود. در همین مرحله ما می‏ بایست به نقطه ‏ای می ‏رسیدیم که نه تنها همسر گذشته‏ ی واقعی یا خیالی (در خصوص مجردها) خود را طلاق دهیم، بلکه از او متنفر هم باشیم چرا که عشق ما به او آمیخته به روابط جنسی بوده و موجب گردیده که در ایدئولوژی جنسیت غرق شده و هم‌ زمان از ایدئولوژی مجاهدین خلق و وصل به رهبری عقیدتی دور شویم. …

در اینجا مسعود به ما گفت: «برای این که بتوانیم چیزی را دیده و فهم کنیم، باید چیزی را که دوست داریم فدا کنیم. برای فهم بیشتر ما باید فدای بیشتر بکنیم و برای فهم یک مقوله ایدئولوژیک ما باید عزیزترین چیز خود را فدا نماییم. ابراهیم برای فهم خدا مجبور شد که آمادگی قربانی کردن فرزند عزیزش را اعلام کند. و مریم {مادر حضرت عیسی} مجبور شد نجابت خود را فدا کند و متهم به داشتن روابط نامشروع شود. حال برای شما مهم ‏ترین چیز در زندگی چیست؟ ثروت ‏تان؟ نه! آن را خیلی قبل به سازمان داده‌ اید. سلامتی و زندگی ‏تان؟ باز جواب منفی است. چرا که در عملیات فروغ جاویدان همه شما ثابت کردید که حاضرید زندگی و سلامتی خود را فدا کنید. بنابراین در این مرحله عزیزترین چیزی که شما دارید چیست؟ درست است عزیزترین چیز برای شما، عشق ‏تان نسبت به همسرانتان است، چه آن ها که زنده هستند، چه آن ها که مرده ‏اند، چه آن هایی که واقعی هستند یا آن ها که تخیلی و مجازی ‏اند. حتی اگر شما هنوز ازدواج نکرده ‏اید، حتماً کسی را در قلب خود دارید، کسی که عشق خود را به او داده‏ اید. اما شما چگونه می ‌توانید این عشق را فدا کنید؟ شما این کار را با فهم مریم به عنوان مسئول اول می ‏توانید انجام دهید. …

برای فهم مریم در این مقام شما باید نخست همسران خود را به طور ایدئولوژیک طلاق دهید. ولی برای طلاق ایدئولوژیک آن ها شما باید نخست مریم را فهم نمایید. این معما و مشکل شماست. مگر نیست؟ کدام اول است و کدام دوم؟ پاسخ این است که هیچ کدام. شما نمی ‏توانید این مشکل را با منطق و عقل حل نمایید بلکه باید آن را با دل و احساسات خود جواب بدهید. {همان‌ طور که مشاهده می‌ شود، اینجا هدف و منظور کنار گذاشتن عقلانیت و منطق، و چسبیدن به هیجانات و احساسات است که در این زمان به طور مطلق به صورت ابزار کار رهبر برای تغییر شخصیت ما درآمده بود.} آخر مگر حضرت ابراهیم با منطق می ‏توانست راضی شود که فرزندش را سر ببرد؟ یا حضرت مریم با کمک عقل می‏ توانست باور کند که به فرمان خدا باردار شده است؟ برای فهم مریم (رجوی) هم شما باید خود را آماده پرداخت همه چیز خود کنید. شعار ما از این پس «یا همه چیز یا هیچ چیز است.» اگر می‏ خواهید یک انقلابی و یک مجاهد خلق باقی بمانید، باید همه چیز خود را بدهید. یا شما در این مرحله، انقلاب ایدئولوژیک می ‏کنید و همه چیز خود را می‏ دهید یا سازمان را ترک می ‏کنید و یک هوادار ساده می ‏شوید. شما باید قبر جنسیت خود را ترک کنید و از نو متولد شوید، این بار از مادر ایدئولوژیک خود، مریم. بعد شما می ‏توانید در فضای توحیدی سازمان به پرواز در آیید… .»

بعد از مسعود نوبت مریم بود که برای ما صحبت کند. او گفت که هیچ یک از ما تاکنون جایگاه مسعود را فهم نکرده‏ ایم. او گفت زنان به طور احساسی عمل می ‌کنند و مردان سعی می ‌کنند با منطق و عقل کار کنند، اما فهم ایدئولوژیک با هر دو این ‌ها متفاوت است. او گفت زنان معمولاً پرداخت کننده هستند، اما آن ها به طور غریزی تا کنون پرداخت ‏شان به همسرانشان بوده و نه به سازمان. حالا زمان آن فرا رسیده که همه ما به سازمان پرداخت کنیم. سپس او وارد بحث مفصلی شد تحت عنوان «امضای معاصی.»

مریم گفت دوران رهبران معصوم به سر آمده و مردم باید رهبران {ایدئولوژیک} خود را از میان خود انتخاب نمایند. انجام این کار به این ترتیب بود که ما می‏ بایست به مسعود به عنوان رهبر ایدئولوژیک خود امضای معاصی بدهیم و به عبارت دیگر تمام گناهان و خطاهای او را به عنوان گناهان و خطاهای خود پذیرا شویم. دیگر هرگز به او شک نکنیم و به او اجازه دهیم که به جای ما در هر موردی، حتی مرگ و زندگی و مسائل شخصی ما تصمیم بگیرد. از آن پس رابطه‏ ی ما به طور واقعی و حقیقی می ‏بایست با هر کس و هر چیز دیگری از مسعود عبور می ‏کرد به این معنی که دوست بداریم هر کس که مسعود را دوست دارد یا مسعود او را دوست دارد و دشمن بدانیم هر کس را که دشمن مسعود است یا مسعود او را دشمن می ‏داند. به ما گفته شد که این یک رابطه مثلثی است و خروج از آن به معنی فروختن و یا کشتن رهبری است. در این نقطه از صحبت ‏های مریم، مسعود همانند مسیح از جای خود بلند شد و گفت:

«هر کاری که می‏ کنید مرا نفروشید و مرا نکشید.» مسعود ادامه داد: «هر کس از شما که انقلاب می ‌کند و مجاهد خلق می ‌شود، گوشت و استخوانش از آن مریم خواهد بود و روح و قلبش مال من. شما باید با مریم رو راست باشید و هیچ چیز را از او پنهان نکنید، به او دروغ نگویید و تمام تناقضات درونی خود را به طور مرتب به او گزارش کنید. مریم باید نزدیک ‏ترین نفر به شما باشد و باید به او بیش از هر کس اعتماد کنید. و من نسبت به هر کس دیگر حتی خودتان در قلب و روحتان باید اولویت داشته باشم. این رابطه‏ ی ایدئولوژیک شما با رهبری ‏تان است. این رابطه، شما را با ما به وحدت می ‌رساند.»

به ما گفته شد که این ایدئولوژی جدید ما که بعداً به نام «ایدئولوژی مریم» {یا شخصیت و هویت فرقه ‏ای} خوانده شد برای ما یک سپر دفاعی در مقابل ایدئولوژی گذشته خواهد ساخت. برای شکست ایدئولوژی گذشته و کهنه {بخوانید هویت و شخصیت فردی}، علاوه بر این سپر دفاعی، افراد انقلاب کرده بسیاری بودند که حاضر به دادن کمک به ما بودند. در آن نشست و نشست ‏های کناری که شب‏ ها بعد از نشست اصلی تشکیل می ‏شد، افراد انقلاب کرده، افرادی که در مرحله انقلاب بودند را به زیر حمله می ‌بردند، شخصیت آن ها را جلوی همگان خرد می ‏کردند، به آن ها فحش و ناسزا می ‏گفتند، به استهزا می ‏گرفتند و هر حرف آن ها را به زیر علامت سؤال می‏ کشیدند. در آن نشست‏ ها به خیلی از زنان به دلیل زنانگی ‏شان و به مردها به دلیل احساس مردانگی ‏شان‏ حمله می‏ شد. وقتی نوبت کسی می‏ شد که درباره ‏ی خودش حرف بزند او همچون شکاری می‏ شد در میان گله‏ ی گرگ‏ ها، از هر سو به او حمله می ‏کردند و سرانجام راهی برای او باقی نمی ‏گذاشتند مگر آن که به زمین افتاده و با صدای بلند به حال خود بگرید… .”

هر روز بعد از حدود ده – دوازده ساعت نشست با مسعود و مریم در کنار همه، ما می ‏بایست در یک نشست خصوصی شامل اعضای بخش خود و با مسئولیت محمد محدثین برای حدود پنج – شش ساعت شرکت کنیم. به این ترتیب ما زمان خیلی کمی برای خورد و خوراک، خواب، نماز و بقیه‏ ی کارها داشتیم. {لطفاً توجه داشته باشید همان ‌طور که توسط لیفتن هم در وصف مصاحبه‏ های او با قربانیان رفرم فکری چین آمده است، در شستشوی مغزی، بعضی از عوامل مؤثر یا شتاب‌ دهنده، در شکسته شدن شخصیت فرد، عبارتند از وادار کردن او به شرکت در نشست‏ های طولانی هیجان انگیز بدون وقفه، کم خوابی، نداشتن وقت آزاد، در معرض فشار هم قطاران بودن، …} در کنار همه این‌ ها من به شدت از درد کمر رنج می‏ بردم.

بعد از آن که مجبور شده بودم به خاطر سفر، گچ کمر خود را بردارم و بعد از فعالیت و سفر طولانی به کشورهای ونزوئلا و مالت، کمر درد من در بدترین شکل خود بود. نشستن ‏های طولانی شانزده، هفده ساعتی و کمبود استراحت هم مزید بر علت شده بود و دیگر حتی قوی ‏ترین قرص ‏های مسکن هم نمی ‏توانستند درد مرا تخفیف دهند. خوشبختانه درد روانی آن دوران به قدری بود که به ندرت به درد کمرم فکر می ‏کردم و آن را به یاد می‏ آوردم. به رغم تمام راهنمایی ‏هایی که می ‌شدیم که نمی ‏توان از عقل و منطق برای انقلاب کردن کمک گرفت، من کماکان کوشش می ‌کردم که با عقل خود گره این معما را گشوده و به اصطلاح «انقلاب کنم».

اما هر چه بیشتر فکر می‏ کردم کمتر به جواب می ‏رسیدم. بعضی اوقات سعی داشتم به حرف‏ های دیگران گوش بسپرم و در توصیف احساسات گذشته خودم از آن ها تقلید نمایم. اما اغلب، انجام این کار برایم غیرممکن بود. بعضی افراد همسران خود را «دیو»، «عفریته»، «شیطان» و «حیوان» می ‌خواندند و مدعی می ‏شدند که بازگشت به آن ها مثل دوباره خوردن استفراغ خود یا همبستر شدن با جسدی در حال ترکیدن است. این عشق بی‌ ارزش آن ها نسبت به همسرانشان بوده که برای سال ‏ها آن ها را از رهبر عزیز جدا نموده است. من هر چه سعی می‏ کردم نمی ‏توانستم عشق خود به آنا را دلیل و ریشه «جدایی ایدئولوژیک» خودم از رهبری بدانم. به هیچ عنوان نمی ‏فهمیدم که چگونه من با متنفر شدن از آنا می‏ توانم عاشق رهبری شوم. من عاجزانه تنها در این فکر بودم که چه باید بکنم که به زیر علامت سؤال کشیده نشوم؟ و به همین دلیل، سعی می‏ کردم در دورترین نقطه ممکن از مسئول نشست چه در نشست اصلی و چه در نشست ‏های کناری بنشینم که شاید از نگاه و نیش زبان‏ های آن ها در امان بمانم.”

 

دکتر مسعود بنی صدر در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین” صفحه های 499 الی 502 نوشته است:

نقطه ‏ی چرخش در شستشوی مغزی

سرانجام روزی من بر ترس خود غالب شدم. این که دیگران چه می ‏گویند و چه می ‌کنند را فراموش کرده و شروع کردم به فکر کردن به مریم و به لغت عشق.

به یاد آوردم که وقتی اولین بار شنیدم که او از همسرش جدا شده و همسر مسعود شده است، با خود فکر کردم که او نمی‏ داند که عشق به همسر و فرزند و خانواده چیست که حاضر به جدایی شده است. اما آیا من معنی عشق را می‏ دانستم؟ واقعاً معنی عشق چه بود؟ آیا من کسی را دوست دارم؟ در این نقطه بی ‌اختیار به یاد مادرم افتادم. معنی عشق او به من چه بود؟ چطور می ‏توانم آن را تعریف کنم؟ به یاد آوردم که او در سخت ‏ترین شرایط وقتی مرا می‏ دید لبخندی بر لب می‏ آورد و از دل و جان خود می‏ پرداخت. آیا این معنی همان عشقی است که من به دنبالش بودم؟ «پرداخت بدون چشمداشت و اما و اگر». فکر کردم که معنی عشق را که دنبالش بودم پیدا کرده‏ ام.

در این زمان با به یاد آوردن مادرم بی ‌اختیار شروع کردم زار زار گریه کردن. اشکی که هیچ گاه برای او از ترس این که بگویند به مادرم وابسته هستم در مرگش نریختم. دیگر احساس می ‏کردم که آزاد هستم هر چقدر که می ‏خواهم گریه کنم و هر چه که می‏ خواهم بگویم، چرا که دیگر ترس از دست دادن چیزی از قلب من گریخته بود. {کنار رفتن عقل و منطق گذشته یا به عبارتی تسلیم شدن شخصیت و خردگرایی گذشته و غالب شدن احساسات بر عقل و منطق – لطفاً توجه کنید که وقتی هیجانات در شستشوی مغزی آزاد می‏ شوند و بر فرد، عقل و منطق او غالب می‏ گردد، به راحتی توسط شستشو کننده می ‏توانند جهت مناسب برای انجام هدف ‏شان را پیدا نمایند.}

در این نقطه ناگهان صدای مسعود مرا به خود آورد. او درباره فهیمه {اروانی} صحبت می ‏کرد، خواهری که جانشین من در بخش روابط بین الملل شده بود. … حالا مسعود از همه می‏ پرسید که آیا کسی چیزی دارد که علیه او و انقلابش بگوید؟

کسی چیزی برای گفتن نداشت. من در آن موقع نمی ‌دانستم ولی بعداً فهمیدم که فهیمه قبلاً انقلاب کرده و در میان همه‏ ی انقلاب‏ ها، انقلاب او اول شده بود و به همین دلیل هم بعداً به عنوان جانشین مسئول اول سازمان معرفی گردید.

من بدون آن که بدانم چه می‏ خواهم بگویم، بی‌ اختیار برای اولین بار دستم را بلند کردم. ناگهان مسعود دست مرا دید و همه را ساکت کرد و گفت:

«ساکت، ساکت، یک مرده که خیلی وقته مرده از اعماق قبرش می ‏خواهد حرف بزند!» در آن دوران به هر کس که هنوز انقلاب نکرده بود، گفته می ‏شد که مرده‏ ای است که در قبر جنسیت خود زندگی می ‌کند. در اینجا مسعود از من خواست که حرف بزنم. من خیلی ساده شروع کردم به گفتن این که وقتی فهیمه در بخش ما جانشین من شد، چه چیزی از فکر من گذشت، چرا که او نه تجربه و نه شناخت کافی برای انجام آن کار را داشت. اما ناگهان حرفم قطع شد و شروع کردم به گریه کردن و … هیجانات روحی من به سرعت تشدید شد و صدای هق هق گریه ‏ام بلند و بلندتر.

در این نقطه من به یکی از حرف هایی که در آن جلسه درباره او زده شده بود فکر می ‏کردم، این که او به لحاظ عاطفی و ایدئولوژیکی باید همسرش را طلاق می ‏داد، اما از آنجا که شوهرش عضو سازمان نبود، هنوز او می ‏بایست در ظاهر همسر او باقی بماند. من به این فکر می‏ کردم که وی چگونه می ‏تواند چنین کاری بکند؟ بدون آن که خودم متوجه باشم همان‌ طور که فکر می ‏کردم، فکرم را بلند بلند به گوش همگان می ‏رساندم. «این چقدر برای او دردناک است؟ با کسی همبستر شدن به عنوان همسر و این که اجازه نداشته باشد که او را دوست بدارد.» این بیش ‏تر شبیه روسپی ‏گری است تا زناشویی. بدتر این که فهیمه از همسرش فرزندی داشت که حق نداشت او را ترک کند، اما در عین حال نمی‌ بایست به او عشق مادری می ‏داشت.

در جلسه، سکوت مطلقی برقرار شده بود. هیچ کس انتظار نداشت که مرا این گونه هیجان زده و در حال گریه کردن ببیند. در اینجا مسعود مرا متوقف کرد و از انقلابم پرسید. …. وقتی من از عشق صحبت کردم، از من پرسید که من عشق را چگونه تعریف می‏ کنم؟ گفتم: «به نظر من عشق یعنی پرداخت.» و در اینجا بی ‌اختیار دوباره شروع کردم به گریه کردن. وقتی او از من پرسید که چرا گریه می ‏کنم، گفتم: «وقتی من عشق را این گونه تعریف می ‌کنم، خودم را می‏ بینم که هیچ چیز به هیچ کس نداده‏ ام. در تمام زندگی خود یک نمونه پرداخت واقعی بدون چشمداشت نمی‏ توانم پیدا کنم… .»

توجه کنید که در نقطه چرخش، وقتی منطق عوض می ‌شود چگونه نظر فرد در مورد خودش نیز دستخوش تغییر می‏ گردد. من به راستی در آن نقطه خودم را، یا بهتر بگویم شخصیت گذشته خودم را، بدترین و فاسد ‏ترین و خودخواه‏ ترین می ‏دیدم. شخصیتی که باید شکسته می‏ شد و از بین می ‏رفت. در اینجا می ‏توان دید که چگونه هیجانات مستمر می ‏توانند فرد را وادار کنند که منطق و عقل خود را به کناری نهاده، و به لحاظ احساسی و عاطفی به همان نتایجی برسد که شستشو کننده‏ ی مغز به دنبال آن است.

برای نمونه در اینجا من همچون سایر اعضا به این نتیجه رسیدم که: ما اعضا و هواداران هیچ پرداخت و فداکاری برای سازمان نکرده ‏ایم، در حالی که رهبران همه چیز خود را برای ما فدا کرده‏ اند (چیزی که مسعود آن را فدای مریم می‌ نامید و مریم آن را فدای مسعود و هر دو منظورشان تصمیم ازدواج آن ها با یکدیگر بود. چرا که غیر از این فدای همسر و خانواده و زندانی و شکنجه شدن در زندان دیگر برای تمام اعضا امری عادی و همان ‌طور که خود مسعود هم گفت انجام شده و پذیرفته شده بود.) و در نتیجه ما همه چیز خود را (شرف و حیثیت انقلابی و دنیا و آخرت معنوی و دینی خود را) مدیون آن ها هستیم. این وارونه کردن حقیقت و منطق، تنها زیر فشار شستشوی مغزی عملی می‌ شود، چیزی که مثال‏ های مشابه ‌اش را لیفتن هم با ذکر مصاحبه‏ هایش با قربانیان «رفرم فکری» در کتابش نقل کرده است.

“من بی ‌وقفه مشغول صحبت کردن بودم. چند ساعت قبل از این نقطه من حتی توان صحبت برای چند ثانیه در آن نشست را نداشتم، {صحبت با منطق عادی و عقل و شخصیت گذشته در آن نشست غیرممکن بود. اما صحبت در منطق جدید و با تکیه به هیجانات ایجاد شده، ساده و روان بود.} حالا دیگر من احساس می ‏کردم که می‏ توانم برای ساعت ‏ها صحبت کنم.”

توجه کنید که چگونه منطق و عقاید جدید ناگهان در یک نقطه‏ ی عطف یا چرخش شکل می ‏گیرند و به شخص، هویت و شخصیتی جدید می ‏دهند و به او توان این را می‏ دهند که خیلی روان صحبت کند. اگر چه این نقطه‏ ی عطف بود، اما نباید فراموش کرد که این تغییر حاصل یک جرقه یا یک نشست نبوده است، بلکه پایه ‏های این شخصیت جدید توسط تغییرات تدریجی و ایجاد هیجانات مستمر، از مرحله اول انقلاب ایدئولوژیک و حتی قبل از آن ذره ذره ساخته شده بود و نتیجه‏ ی نهایی هم حاصل ایجاد هیجانات قوی و مستمر آن مرحله از انقلاب ایدئولوژیک و آن نشست ‏ها بود. بنابراین باز باید تأکید کنم که شستشوی مغزی همواره بعد از انجام مقدماتی که شامل استفاده از شیوه‏ های منطقی و تأثیرگذاری و کنترل فکری است نتیجه مطلوب خود را خواهد داد.

“در این نقطه رجوی مرا متوقف کرد و گفت: «صبر کن، صبر کن ببینم. آیا این همان مسعود ماستی است که ما می‏ شناختیم؟ {«ماست» لقبی بود که در آن نشست ‏ها مسعود به من داده بود، به این معنی که غیرت انقلابی ندارم و به اندازه‏ ی کافی از دشمنان سازمان متنفر نیستم.} آیا این همان فردی است که برای سال ‏ها در قبر خود خفته بود؟ به نظر می ‏رسد که به کلی تغییر کرده و حالا برای ما یک فیلسوف هم شده! او دارد به ما در مورد عشق و معنی آن آموزش می‏ دهد!» در این نقطه او برای گرفتن تأیید به مریم نگاه کرد و گفت: «فکر کنم که او انقلاب کرده است… .»”

معنی عشق در آن چارچوب یعنی پرداخت، به این معنی بود که همه ما برای اثبات عشق خود به رهبری، باید پرداخت نماییم، پرداخت همه چیز خود، یا آن طور که مریم معمولاً می‏ گفت: «تا آنجایی که دیگر هیچ چیز برای پرداخت نداشته باشیم.» این یکی از جملات یا نتایجی بود که در انقلاب ایدئولوژیک آن مرحله، رجوی‏ ها می ‏خواستند از ما، یعنی افراد انقلاب کرده بشنوند. البته این می‏ بایست از درون خود ما، و به قولی از قلب ‏مان در می ‏آمد، و در مورد من در آن نقطه فی‏ الواقع می ‏شد دید که من دارم با قلبم و به عبارتی با هیجانات و احساساتم صحبت می‏ کنم و نه این که حرف ‌های دیگران را تکرار نمایم. در این نقطه خواهیم دید که چگونه این تأیید شستشو کننده مغز، کمک می‌ کند که شخصیت جدید فرد بر شخصیت گذشته‏ ی او غالب شود و ناگهان فرد رها شده از زیر فشارهای سخت روانی و هیجانی وارد فضایی خلسه آور شده و حالتی پیدا کند که شبیه ‌ترین حالت به استفاده از مواد مخدر است. کما این که من به راستی در آن لحظات درد کمر و پایم را حس نمی‏ کردم، در حالی که در واقعیت در حال فلج شدن از کمر به پایین بودم.